خرید بک لینک
پارسال همین موقع ها یکی اومد پاسش رو نیاورده بود با زبون ریختن و خودشو به بچه مثبت زدن راضیم کرد که مدارک رو صادر کنم و فرداش برام فکس کنه چون سابقه داشت و پاسش عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 19:31

امروز آخرین روز کاریه 96

کارم تموم شده منتظرم یه نفر مدارک و بیاره که مجبور نشم فردا بیام

شنبه رکورد زدم تو دیر رفتن تا 7.30 شب اینجا بودم 8 رسیدم خونه

یکشنبه هم 6 رسیدم خونه

امروز کارم تموم بود که زنگ زدن موندم والان همه چی تموم شد ساعت 5 هس دارم میرم

دارم میرم

تو این دوسه روز دعواهای بی سابقه هم داشتم اینجا

امروز صبح یه شاخه گل یه عزیز بهم آورد شارژ بودم و سرحال

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 19:31

درباره من

من سایه اینجا جایی هست که روزانه های مهم زندگیم را مینویسم کوهنورد حرفه ای نیستم ولی تنها تفریحم کوهنوردی هست و آرامشی که از رسیدن به قله کوه دارم تا به اینجا از هیچ چیز پیدا نکرده ام... همیشه میخندم صندوقچه ام همیشه پر است از حرفام قبلا در بلاگفا بودم ولی تمام خاطرات مهمم رو یکجا قورت داد امیدوارم اینجا این اتفاق نیفتد.

ادامه...

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 19:31

بعد کلی انتظار بالاخره با هیئت رفتیم کوه96/04/14-15-16 یه برنامه سه روزه اردبیل- خلخال- آبشار سوباتان میگن یه گوشه از بهشته چهارشنبه 6 عصر راه افتادیم با یه جمع صمیمی و تقریبا جدید چون بیشتر کسایی که همیشه بودن اینبار نبودن هم خانوما هم آقایون تقریبا نصفشون جدید بودن نه که نشناسیمشون , میشناختمشون ادامه مطلب

برچسب: آبشار,سوباتان, نویسنده: امیر کریمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:28

از صبح هی صدای خرت و خورت میومد میگفتم از پشت ساختمونه یا از شیرونی سقف هستهی میگفتم لابد چیزی تو شیرونی گیر افتاده داره تلاش میکنه بره بیرون یه لحظه خیلی سردم شد کولر رو خاموش کردم دیدم انگار صدای خرت و خورت از اتاقم میاد دوروبر رو نگاه کردم هیچی نبود با پام زدم به میز جلویی مبلا که گذاشتم کنار دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:28

قبلا نزدیک ما یه قسمتی بود سه تا کارمند آقا داشت 2 تاشون خوب بودن و حضورشون برام فرقی نداشت درحد سلام علیک و احوال پرسی بود ارتباطمون ولی یکی دیگه خیلییییییییی خز بود و بعد سلام علیک هربار یه حرف الکی پیدا میکرد و دو ساعت حرف میزد روم نمیشد بگم نمیخوام زیاد حرف بزنی ولی معمولا جوابی میدادم که خودشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 2:25

پنجشنبه داداش اینا امدن عصر رسیدن با اینکه خیلی کم موندن ولی خوش گذشت جمعه رای دادیم و یه گشتی زدیم کوه نرفتم اگه میدونستم تا ظهر برمیگردن حتما میرفتم ولی نرفتنمم بد نشد شب شام رفتیم پارک و 1 بود برگشتیم خونه و از نتیجه آرا خبری نبود ولی صبحزود از بوق ماشینا و سروصدا فهمیدیم شورا رو بردیم و ائتلافادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 6:41

5شنبه تولدم بود بی هیچ اتفاق و کار خاصی حتی بدون کیک و شیرینی روز قبلش دوستم پیام داد و تبریک گفت دوست عزیزی که که همیشه و تو هر موقعیتی حضورش برام مهمه حتی برای شنیدن حرفام و هیچی نگفتن فقط صبح خاله ام زنگ زد و تو گروه خانوادگی نوشت پشت سر اون یکی از فامیلا نوشت سالگرد عقد ما هم هست و بقیه هم همونجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 6:41

95/09/26  جشندو شنبه زنگ زدم به مدیر و برا چهارشنبه مرخصی گرفتم سه شنبه هم چندتا از مدارک رو بردم دادم خونه عمه که اگه یه زمانی لازم شد بفرستن تبریز که خدارو شکر لازم هم نشد سه شنبه همه وسایلا رفتن تو ساک و شب راهی صندق ماشین شدن و همه چی چندیم و چند بار چک شدن که چیزی جا نمونه وخدارو شکر هیچی جانموند و طبق معمول جمع و جور کردن همه این وسایلا توسط من و مامان انجام شد ( این تقصیر مامان خانم هستش که از بچگی عادت نداده هرکی وسایل خودش رو جمع کنه برا مسافرت هر چی هم کم بیاد یا از یادمون بره مقصر ما هستیم که برنداشتیم) چهارشنبه 24 آذر صبح راهی تهران شدیم دورو بر 3-4 رسیدیم کرج خونه داداش جانمان همه وسایلا رفتن خونه اونا و ناهارو خوردیم داداش و زن داداش شبکار بودن و رفتن شیفتون اونیکی داداش حوصله ش سر رفته بود و رفت تهران من و مامان و بابا موندیم شب رو صبح صاحبخونه صبحونه به دست اومدن  بعد صبحونه رفتیم تهران پنجشنبه 25 م عصر بله برون خاله جانمان بود تا ما برسیم بیشتر کاراها رو انجام داده بودن و یه  کارایی رو هم منو مامانم انجام دادیم و عصر خانواده داماد اومدن و 1-2 سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

یعنی اونقدری که این مدیرم بی انصاف و بی وجدان و بی شرف هست هیشکی رو ندیدم خیلی بی شعوره این ماه بیشتر از هر وقت دیگه ای حرصم داده من هیچی نگفتم و نمیگم حتی یک کلمه انشالاه اسفند شلوغ و درهم برهم در انتظارمونه منم بی سروصدا تلای میکنم خدا خودت الان میبینی چی شده و چطوری هست  لطفا به وجدانم بگو روزای آخر اسفند موقع دیدن ارباب روجوع ها بیدار نشه و برام شاخ در نیاره الان بیشتر از هروقت دیگه ای نیاز به آرامش دارم خداجونم نزار از کنارت تکون بخورم هر لحظه خودت رو تو وجودم بهم گوشزد کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

اون خبر خوبی که منتظرش بودیم لحظه های آخر وقتی داشت انجام میشد توسط یه آدم بی وجدان به هم خورد شاید خیر ویا حکمتی توش بود ولی ناراحتی هم در پی داشت چند هفته هست تلاش میکنم برم کوه نمیشه هم هوا خیلی ناجور سرده و خطرناک و هم دوستان هیشکی پایه نیست   در پی اتفاقایی که تابستون تو گروه کوهمون افتاد و گروه جدید بهم خورد یه حرفا و دلخوری هایی بود ولی من هیچوقت پی ش رو گرفته بودم که سر چی بود و هست فقط میشنیدم که یکی با یک دیگه انگار رابطه داشت و برا رد گم کنی به یکی دیگه گیر داده و اختلاف و دعوا پیش اومده ولی اصلا و اصلا به فکرم نمی اومد که حرفی هم از من زده بشه و پشت منم حرفایی باشه بعد تقریبا 9-10 ماه یه حرفایی به گوشم رسیده هم تعجب کردم هم خندیدم هم ترسیدم گفتن من و یکی از خانوما به اسم م ع ( ایشون متاهل هستن و شوهرش هم با ما میومد کوه و زیاد به اون پیله نکرده بودن) و آقای م (که عضو گروه نبود) در ارتباط بودیم و من و خانم م ع همه برنامه ها و دقیق ترش اسرار گروه رو به اون میرسوندیم و سرگروه به جای پرسیدن از ما یا تذکر دادن به من رفته سر وقت اون آقا که چرا با اینا در ارتباطی و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

بنام خدابعد کلی وقت مینویسم این مدت هم بودم و وب همه رو خوندم ولی حس نوشتنم نبود اول از همه عید رو بنویسم که امسال خیلی خوب بود هفته اول همش با خاله ها بودم به گردش و خوشگذرونی بود شبا تا 2-3 بگو بخند داشتیم و روزا همش وعده که اینجا میریم اونجا میریم ولی هیچ جا نرفتیم ولی خوش گذروندیم هفته دوم داداشی اینا اومدن و با اونا هم خوش گذشت کلا امسال متفاوت بود همون روزا هی میخواستم بیام و بنویسم و جزئیات رو هم ثبت کنم ولی خونه فرصت نبود کلا  سر کار هم که از شنبه هفته دوم اومدم هم ارباب رجوع زیاد داشتم هم کارای اسفند رو باید انجام میدادم اسفند هم که غوغا بود یعنی از 8 صبح که میومدم بکوب کار میکردم تا خود 5-6 عصر دریغ از یک لحظه استراحت دقیق عین ماشین کار میکردم و فرصت گزارش نویسی نداشتم و باید اولین روزای کاری تمام حساب کتابا و گزارش ها رو رد میکردم 2 بارم کوه رفتم تو این یه ماه و نیم یه بار رفتم کامتال ( یا به اسم علمیش میشه پارک ملی کنتال ) که فصلش بود و هوا عالی عالی امسال با دفعه های قبلی که رفته بودم کلا فرق داشت هر مدل هوایی رو دیدیم باد بارون برف و آفتاب مه خیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 14:55

امروز بد زده به سرم که بنویسم از همه چی از همه جا میاد تو ذهنم و همشو مینویسماول از همه از کوه بگم که یه بار تو این مدت رفتم کوه  - اورین / خوی - 95/03/07   مسر عالی بود جایی که رفته بودیم رو خیلی تعریفش رو شنیده بود و دلم میخواست برم وگرنه اصلا با این گروه نمیرفتم و چون همایش سراسری بو بیشتر مشتاق بودم برم از کل کشور اومده بودن - درسته این همایش ها فقط و فقط تخریب محیط زیست هست و هیچ فایده دیگه ای نداره _ ولی باز خوب بودمن خودم از دیدن این همه کوهنورد و طبیعت گرد یه جا خوشم میاد دیگه به باقی مسائل کاری ندارماون روز با بقیه کوهنوردی ها فرق داشت - هوا و طبیعت و دوستا عالی بودن ولی سر گروه و یکی دوتا از هم گروهی ها خیلی خیلی ... بی خیالبا خوب و بداش  برنامه خوبی بود من و دوستم سعی کردیم به خودمون خوش بگذرونیم وتا جایی که بتونیم به هیچ چیز توجه نکنیمولی متفاوت از برنامه های همیشگی بود چون هم گروه فرق داشت و هم سرگروهو اون برنامه شد آخرین برنامه اون گروه و به خاطر یه حرفا و یه رفتارا و یه کارای سرگروه اون گروه منحل شد و ماهم که مجبوری تو اون گروه بودیم از خدا خواسته از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 14:55

بعد کلی وقت باز نوشتنمان آمد خیلی دلم میخواد بنویسم همه چی رو با جزئیات یا تا میام بنویسم کاری پیش میاد یا تنبلیمان گل میکنه ولی امروز مینویسم از همه چی و همه جا اول از همه از عشقم کوه بگم اون گروه به لطف و مرحمت بعضی ها کن فه یکون شد وما هم ازخدا خواسته البته 2-3 نفری همچنان اصرار دارن که ما ادامه میدیم ولی ما دیگه قطع رابطه کردیم هم با اون گروه و هم با هیئت که هر از گاهی برنامه میزاشت و بعد ماه رمضون از طرف استان صعود سراسری بانوان گذاشتن نائب رئیسمون اطلاع داد و ما پریدیم به رفتن اولش میانه بود یکی از کوههای بزقوش – چینر 24,25-04-95 یه برنامه تفریحی کوهنوردی 16 نفره با خانومای گروه  5شنبه رفتیم زود رسیدیم محل اسکان هم یکی از مدرسه های شبانه روزی روستای ملک بود یه گشتی تو میانه زدیم تا گروهای دیگه هم رسیدن  شب خوش گذراندیم و خوابیدیم کله صبح را افتادیم به سمت روستای ترک و از اونجا به قله چینر صعودمون 4 ساعت کشید( معمولش 3 ساعت هست گفتن ولی به خاطر نفرات زیاد 4 ساعت خوب بود) و 160 نفر خانوم بودیم آقایون و گروه امدادونجات موقع برگشتن حال همه خوب بود و تو مینی بوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 14:55

اول صبحی به ارباب رجوع اومد درست چند دقیقه از 8 گذشته بود و من تازه سیستم رو باز کرده بودم راهنماییش کردم که چطور کاراشو انجام بده و بعد بیاد اینجا رفت  و چند باری اومد سوالی پرسید و رفت یه نفرم پیشش بود یه سری از مدارکشو آورد که من کاراشو انجام بدم که کارش زودتر راه بیفته همراهش گفت ایشون عجله دارن و باید زود برسن به جاییمنم یه سری کارارو انجام دادم یه سریش هم باید بعد آوردن برگه مخصوص انجام میشد به همراهش گفتم اینکارارو انجام دادم و ...انرژمثبته اینجا بود برگشت گفت ما هم با مردم در سروکاریم و اداره جات زیاد میریم ولی تقریبا اولین اداره ای هست که پرسنلش با مهربونی جواب میدن گفتم نظر لطف شماست و وظیفه ما که خوب جواب بدیم گفت نه تعارفی نمیگم هر قسمت که رفتیم با حوصله و ادب جواب دادن و راهنمایی کردن اونم این موقع صبح بیشتر وقتا یکم بعیدهکارش که با روال معمولی پیش رفت و هیچ عجله ای نشد به خاطر این حرفاش و شاید ما رفتار معمولی خودمون رو کردیم  هم من هم اون یکی همکارا ولی این آقا با گفتن این حرفا منو سرشار از انرژی کرد اول صبحی حالم خوب شد منم گفتم مطمئن باشین خود شما رفتارتوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 14:55

صفحه بندی