56- دفتر
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:31
پارسال همین موقع ها یکی اومد پاسش رو نیاورده بود با زبون ریختن و خودشو به بچه مثبت زدن راضیم کرد که مدارک رو صادر کنم و فرداش برام فکس کنه چون سابقه داشت و پاسش ع
57- روز آخر
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:31
امروز آخرین روز کاریه 96 کارم تموم شده منتظرم یه نفر مدارک و بیاره که مجبور نشم فردا بیام شنبه رکورد زدم تو دیر رفتن تا 7.30 شب اینجا بودم 8 رسیدم خونه یکشنبه هم 6 رسیدم خونه امروز کارم تموم بود که زنگ زدن موندم والان همه چی تموم شد ساعت 5 هس دارم میرم دارم میرم تو این دوسه روز دعواهای بی سابقه هم د...
58- ...
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:31
درباره من من سایه اینجا جایی هست که روزانه های مهم زندگیم را مینویسم کوهنورد حرفه ای نیستم ولی تنها تفریحم کوهنوردی هست و آرامشی که از رسیدن به قله کوه دارم تا به اینجا از هیچ چیز پیدا نکرده ام... همیشه میخندم صندوقچه ام همیشه پر است از حرفام قبلا در بلاگفا بودم ولی تمام خاطرات مهمم رو یکجا قورت داد...
48 - آبشار سوباتان
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 5:28
بعد کلی انتظار بالاخره با هیئت رفتیم کوه96/04/14-15-16 یه برنامه سه روزه اردبیل- خلخال- آبشار سوباتان میگن یه گوشه از بهشته چهارشنبه 6 عصر راه افتادیم با یه جمع صمیمی و تقریبا جدید چون بیشتر کسایی که همیشه بودن اینبار نبودن هم خانوما هم آقایون تقریبا نصفشون جدید بودن نه که نشناسیمشون , میشناختمشون
49- موش
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 5:28
از صبح هی صدای خرت و خورت میومد میگفتم از پشت ساختمونه یا از شیرونی سقف هستهی میگفتم لابد چیزی تو شیرونی گیر افتاده داره تلاش میکنه بره بیرون یه لحظه خیلی سردم شد کولر رو خاموش کردم دیدم انگار صدای خرت و خورت از اتاقم میاد دوروبر رو نگاه کردم هیچی نبود با پام زدم به میز جلویی مبلا که گذاشتم کنار دی
47
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 2:25
قبلا نزدیک ما یه قسمتی بود سه تا کارمند آقا داشت 2 تاشون خوب بودن و حضورشون برام فرقی نداشت درحد سلام علیک و احوال پرسی بود ارتباطمون ولی یکی دیگه خیلییییییییی خز بود و بعد سلام علیک هربار یه حرف الکی پیدا میکرد و دو ساعت حرف میزد روم نمیشد بگم نمیخوام زیاد حرف بزنی ولی معمولا جوابی میدادم که خودش
45
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 6:41
پنجشنبه داداش اینا امدن عصر رسیدن با اینکه خیلی کم موندن ولی خوش گذشت جمعه رای دادیم و یه گشتی زدیم کوه نرفتم اگه میدونستم تا ظهر برمیگردن حتما میرفتم ولی نرفتنمم بد نشد شب شام رفتیم پارک و 1 بود برگشتیم خونه و از نتیجه آرا خبری نبود ولی صبحزود از بوق ماشینا و سروصدا فهمیدیم شورا رو بردیم و ائتلاف
46
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 6:41
5شنبه تولدم بود بی هیچ اتفاق و کار خاصی حتی بدون کیک و شیرینی روز قبلش دوستم پیام داد و تبریک گفت دوست عزیزی که که همیشه و تو هر موقعیتی حضورش برام مهمه حتی برای شنیدن حرفام و هیچی نگفتن فقط صبح خاله ام زنگ زد و تو گروه خانوادگی نوشت پشت سر اون یکی از فامیلا نوشت سالگرد عقد ما هم هست و بقیه هم همونج
42 - جشن نوشت
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 2:33
95/09/26 جشندو شنبه زنگ زدم به مدیر و برا چهارشنبه مرخصی گرفتم سه شنبه هم چندتا از مدارک رو بردم دادم خونه عمه که اگه یه زمانی لازم شد بفرستن تبریز که خدارو شکر لازم هم نشد سه شنبه همه وسایلا رفتن تو ساک و شب راهی صندق ماشین شدن و همه چی چندیم و چند بار چک شدن که چیزی جا نمونه وخدارو شکر هیچی جانمو...
43- ...
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 2:33
یعنی اونقدری که این مدیرم بی انصاف و بی وجدان و بی شرف هست هیشکی رو ندیدم خیلی بی شعوره این ماه بیشتر از هر وقت دیگه ای حرصم داده من هیچی نگفتم و نمیگم حتی یک کلمه انشالاه اسفند شلوغ و درهم برهم در انتظارمونه منم بی سروصدا تلای میکنم خدا خودت الان میبینی چی شده و چطوری هست لطفا به وجدانم بگو روزای ...
44- خوددرگیر بعضیا
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 2:33
اون خبر خوبی که منتظرش بودیم لحظه های آخر وقتی داشت انجام میشد توسط یه آدم بی وجدان به هم خورد شاید خیر ویا حکمتی توش بود ولی ناراحتی هم در پی داشت چند هفته هست تلاش میکنم برم کوه نمیشه هم هوا خیلی ناجور سرده و خطرناک و هم دوستان هیشکی پایه نیست در پی اتفاقایی که تابستون تو گروه کوهمون افتاد و گرو...
31- این دو ماه
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
بنام خدابعد کلی وقت مینویسم این مدت هم بودم و وب همه رو خوندم ولی حس نوشتنم نبود اول از همه عید رو بنویسم که امسال خیلی خوب بود هفته اول همش با خاله ها بودم به گردش و خوشگذرونی بود شبا تا 2-3 بگو بخند داشتیم و روزا همش وعده که اینجا میریم اونجا میریم ولی هیچ جا نرفتیم ولی خوش گذروندیم هفته دوم داداش...
32- اندر این روزای زندگی
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
امروز بد زده به سرم که بنویسم از همه چی از همه جا میاد تو ذهنم و همشو مینویسماول از همه از کوه بگم که یه بار تو این مدت رفتم کوه - اورین / خوی - 95/03/07 مسر عالی بود جایی که رفته بودیم رو خیلی تعریفش رو شنیده بود و دلم میخواست برم وگرنه اصلا با این گروه نمیرفتم و چون همایش سراسری بو بیشتر مشتاق ...
33- میخواستم از همه چی بنویسم ولی شد کوه نوشته
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
بعد کلی وقت باز نوشتنمان آمد خیلی دلم میخواد بنویسم همه چی رو با جزئیات یا تا میام بنویسم کاری پیش میاد یا تنبلیمان گل میکنه ولی امروز مینویسم از همه چی و همه جا اول از همه از عشقم کوه بگم اون گروه به لطف و مرحمت بعضی ها کن فه یکون شد وما هم ازخدا خواسته البته 2-3 نفری همچنان اصرار دارن که ما ادامه ...
34 - انرژی مثبت
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
اول صبحی به ارباب رجوع اومد درست چند دقیقه از 8 گذشته بود و من تازه سیستم رو باز کرده بودم راهنماییش کردم که چطور کاراشو انجام بده و بعد بیاد اینجا رفت و چند باری اومد سوالی پرسید و رفت یه نفرم پیشش بود یه سری از مدارکشو آورد که من کاراشو انجام بدم که کارش زودتر راه بیفته همراهش گفت ایشون عجله دارن...
35- بدون شرح . . .
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
امروز از صبح برقا اعصابمون رو خورد کرده بودن آخرای کار یه چیزی گفتن اعصاب درب وداغون تر شدشاید سر جمع 2 ساعت از 8 ساعت رو برق نداشتیم به طبع کولر و روشنایی هم نبود به لطف سازمان اتاقم هیچ را نور اومدنی هم ندارهاز همه بدتر قطع شدن برق اضطراری بودخلاصه آخرش یه حرفی شنیدم در حد ترکیدنم نمیدونم چیکار کن...
37- درد دل با خدام
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
میدونی حسود نیستم و میدونی که همیشه برا همه و همه خوبی و موفقیت خواستم و میخوام حتی برا کسی که بدترین بوده برام میدونی همه چی رو از خودت خواستم و میخوام و بایدم اینجوری باشه جز به تو به کسی دیگه نه حرفمو میگم نه ازش چیزی میخوام و نه امیدم به کسی هست یه زمانایی قسمت میدادم به عزیزات به معصومات ولی بع...
38 - این روزا . . .
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
آغا ما اینجا یه باجه بانک داریم که تا قبل چندماه پیش یه کارمند ثابت داشت که همیشه اون میومد تقریبا 2 سالو نیم دیوار به دیوار هم بودیم یه آقای مودب و متین و سنگین و خلاصه به معنای واقعی آقا عادت کرده بودم که بانک با حضور اون باشه الان عوض شده رفته یه شعبه دیگه ایشون که عوض شد رفت یه مدت کارمندای اون ...
39- بدجنس
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
هیچ چیز به اندازه داشتن یه مدیر عوضی بد نیستآقا این ماه پول حساب رو خرج کرده مجبور شده از حساب شخصی واریزی انجام بده زمین و زمان رو بهم دوخته بابا جان من خرج نکردم که تو خرج کردی دیگههههپرو بشر دیدم نه به اندازه این ولیمیگه این ماه از جیبم دادم سود نمیکنیم نگفتم ماهای قبل سود میکردی به من میگفتی آیا...
40
-
تاریخ: 1395/9/20 ساعت: 14:55
یکی از همکارا رفته بود کربلا امروز دیدمش میگم زیارت قبول و پرسیدم خوش گذشت میگه آره خیلی خوب بو هی هم یاد تو میفتادم گفتم من چرا دیگه!!!!!! میگه خانوما نمیتونستن راه رو بیان و تمرین نداشتن هی یاد تو میافتادم که اگه خانوم ... بود الان زودتر از همه میرفت یعنی از تصورات بقیه درمورد خودم بسیار خجسته مند...